تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی جانبازان دفاع مقدس - حکایت اصحاب کهف

وبلاگ اختصاصی جانبازان دفاع مقدس

حکایت آنها که فراموش شان کردیم...

و تو ای دوست!                                                           

بی شک داستان اصحاب کهف را شنیده ای. همانها که سیصدونه سال در خوابی الهی بودند. همانها که سیصدونه سال از این دنیای پلید و هرآنچه در اوست دور بودند. و چه مقدس خوابی بود که پاداش همه ی آنهاست که دعوت خدای خویش را لبیک گویند. اکنون، این آسمانیان خاک نشین از خواب ناز برخاسته اند. دوباره به همان دنیا برگشته اند. همان دنیایی که از آن گریختند. اما چاره چیست؟ باید بازگشت. مشیت الهی اینطور رقم خورده است.                                               

آری، داستان، داستان اصحاب کهف است. حکایت، حکایت غم انگیز آنهاست که دیگر سکه شان ارزش نداشت. و چه غم انگیز حکایتی است. 

چه غم انگیز حکایتی است، حکایت آنها که دیگر جایی در این دنیا برایشان نبود. حکایت آنها که مرگشان را از خدا خواستند و داستان چه خوب تمام شد، آنگاه که خداوند دعایشان را مستجاب کرد.         

اما قصه ی ما، پایانی چنین ندارد. قصه ی ما قصه ی اصحاب کهف قرن بیستم است. داستان، همان است. اما پایانی دیگرگون دارد. این بار آنها که از خواب ناز هشت ساله ی خویش برخاستند، دیدند که بسیاری از هم قطارانشان رفته اند. خیلی ها از خواب نازشان برنخواستند.      

دنیا طور دیگری شده بود. آدمها، همان آدمها نبودند. سکه شان ارزشی نداشت. دیگر کسی جواب سلامشان را نمی داد.                 

اکنون زمان آن فرا رسیده بود که به همان آخرین دعای اصحاب کهف خدای خویش را بخوانند. هر چه بود ناله و زاری بود. هر چه بود فریاد "یا لیتنا کنا معکم" بود. اما این بار دعای اصحاب کهف آنا مستجاب نشد که اینان سرنوشتی متفاوت داشتند. این بار خدا خواست بنده های نیکش را جام بلا بیشتر دهد. کسی چه می داند. شاید اینها در این بزم مقرب تر بودند. حتی مقرب تر از اصحاب کهف.                               

و چه بد مردمانی بودیم که به این اصحاب کهف آزموده شدیم و در این امتحان رد شدیم. بدا به حالمان که وسیله ی عذاب خدا شدیم، اصحاب کهف را.                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:26  توسط محمد پوربخش  |