یادم هست بچه تر که بودم خونه مادربزرگ شبها وقتی خودم رو به خواب می زدم می دیدم تا نصفه شب مامانی با یه قاب عکس حرف می زنه! عین همون قاب عکس تو خونه ما و خاله و دایی هم بود... قاب عکس داییهام ...
بزرگتر که شدم مامانی برام تعریف کرد که دایی کوچیکم شهید شده و دایی بزرگم مفقوده! خیلی طول کشید تا معنی مفقود رو بفهمم... مفقود ... گم شده ...
بعدها مامانی وصیت نامه دایی مفقودم رو به دستم داد و گفت داییت آرزو داشت به وصیتهاش عمل کنی. اول اون وصیت نامه یه بیت شعر بود ...
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد
راهنمایی که بودم خیلی درباره جنگ کتاب خوندم و خیلی سعی کردم کارهایی رو انجام بدم که دایی دوست داشت. همون روزها بود که قاب دایی وارد اتاقم شد و برای همیشه شد همدم تنهاییهام ...
دبیرستان چند بار به آسایشگاههای جانبازان رفتیم و اونجا بود که عدالت رو با چشمهای خودم دیدم ... آدمهایی که ۸ سال جنگیده بودند و ده ها سال تاوان شجاعت خودشون رو پس داده بودند ...
خیلی چیزها یادمون رفته ... خیلی چیزها ...
مذهب شده بازیچه دست آدمهایی که از مذهب هیچی نمی دونن! و اسلام وسیله نان خوردن برخیها که ... و ما که وارث این کشوریم نه از گذشته چیزی می دونیم نه شاید امیدی به آینده ... و اونها که از ما دفاع کردند رانده شده اجتماع اند و خوابیده کنج آسایشگاهها تا کی روز رهاییشان فرا رسد ................
آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
...
چند هفته پیش سالگرد میلاد بود . کسی که هیچ وقت ندیدمش اما ...

